تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( نصرت رحمانی )
پیچک ( نصرت رحمانی )

رحمانی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

هشدار

 

هشدار
 نوک پرنده را
 هرگز مبند
 با بالهایش آواز خواهد خواند
 پر و بالش را در هم مشکن
 با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان
 لبان شاعر
را مبند

 

 نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه تازه ها , | بازديد : 606

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شعر

 

 

از قوافی
چهارپایه ای
 از اوزان
سنگ سمباده ای
با سگک کمربندم تسمه ای خواهم ساخت
بر پشت خواهم کشید چون کوله باری
 فریاد بر می کشم
 آهای ... تو
پلک را بگشای
تا پس کوچه ها بشنوند
 آهای
قندشکن
چاقو
 احساس
 تیز می کنم
 

نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه تازه ها , | بازديد : 631

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آشیانه

 

از غرب تا به شرق
رواز کرد تیر و تا پر به خون نشست
 از آشیانه اش
 از اوج شاخسار
 در واپسین دم هستی
با جوجگان خویش چنین گفت
 من درد بوده ام
عمری میان شعله ی امیدهای دل
 می سوختم
 شگفت که دل سرد بوده ام
 تب کرده ام ز عشق
خون خورده ام ز رنج که از شعر گل کنم
در باغ عطر و رنگ
 گل زرد بوده ام
 از من مپرس که پرسیده ام ز خویش
 این بود زندگی ؟
 با اینکه مهره های کشته این نرد
بوده ام
آری هر آنچه به من گویند
 یا آنچه روزگار به من کرد بوده ام
 اما ای کودکان به یاد سپارید
 من مرد بوده ام
 
 

 

نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه تازه ها , | بازديد : 660

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چند لکه بر کاشی معرق

 

 

آخرین کبریت را کشیدم
سیگار را بر افروختن
 گره ، در ابروان مرد شکست
 خم شد نشست
 پیچید عطر خون
 عشق را محاسبه ای شگفت در میان
است
 سوزش و سازش
فروزش
خاکستر کاهش
ققنوس وار
 در نیایش
نیمه شبی ، سحری ، پگاهی
تیزی صخره ای با بن چاهی ... نه حتی ، دم آهی
 در تاریکی خیس حیاط کوچک
 پاشویه حوض نوک پایم را ربود
جز کاشی های معرق و آمیخته با خون
و دستانی لبالب از خواهش
، چیزی نیافتم
 صحن روز را
 شاعری سخن به صبوری شکست
 از عشق ، خون بافت ، بافت ، بافت
که عشق و خون را محاسبه صعب در پیش است
 لب ریز از قرائن فریبی می بافت
بدان که شنودن مرتبه ای نزدیک تر به دیدن است ؟
این فسانه را بافتم
 تا بدانی ، گم شده را
 هرگز بازنخواهی یافت
 حتی با پنج جای پای مردانه خونین
 چرا که عشق و خون و جنون را محاسبه دیگر است
 
 

 

نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه تازه ها , | بازديد : 726

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

متمم

 

در پس هر قانون
 اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
 آه
 جرم سنگینی بود
 که صبورانه تحمل کردیم

نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه تازه ها , | بازديد : 663

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ما مرد نیستیم

 

 

ما مرد نیستیم که اسبیم
 اسبیم ، چوبین ، میان تهی
انباشته در شکم خود
 انبره مردهای تیغ آخته ای را
 این تیغ بر کفان
 اندیشه های
ماست
 اندیشه های ما
 بگذار تیرگی
در بند بند شهر بپیچید
 ما مرد نیستیم که اسبیم
 اسب شهر تراوای
 مردان تیغ بر کف و کف بر لب
 آرام در نهفت ضمیر ما
 در انتظار نشسته اند
 تا شهر گم شود
 در دودناک شب
 و فاجعه به نطفه نشیند
بگذار تیرگی
 در بند بند شهر بپیچد

تا این حرامیان
از جان پناهشان به در آیند
 چون سنگ دانه های گلوبند ، بند گسسته
 در شهر شب گرفته بپاشند
 ما مرد نیستیم که اسبیم
چوبین
 ما اسب نیستیم
چون کژدمیم در دم زادن به انتظار
تا نوزادهایمان
زهدان به نیش سهم ناک شکافند
وین شهر را
 از شش جهت بیالایند
 هر چند
 اندیشه های مان در زاد روز خویش
 لاشه ما را
 باید به طیف شب بسپارند
 باشد که این دیار
 در زیر حکومت کژدمها : اندیشه های ما
ترویج پاسداری فاجعه ها گردد
بگذار
 بگذار
 بگذار
در بند بند شهر بپیچد
هر چند
 هر چند
 هر چند
 ما مرد نیستیم
 ما مرد نیستیم
 

 

نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه تازه ها , | بازديد : 740

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ارغمی داری

 

هنگامه نشسته بود ، من گفتم
 هنگام رسیده است باید راند
سجاده پلک نازنین بگشای
 باید که نماز آخرین را خواند
 تر کن لب را به بوسه بدرود
 بگشای دو بال بادبان در باد
 ای مویت کمین گه ظلمت
 در نی نی چشم من نگاهی کن
 خون نیست ، سرشک نیست
 گرداب است
 هنگامه رسیده ، فتنه در خواب است
 باید که گذر کنم من گفتم
سجاده زلف را چو افشاندی
 تردید تعمد است قلبم گفت
 از فاصله دو
مرز هیچ وپوچ
از معبر چشمهای هم ، در هم
 لب دوختی و نگاه گرداندی
یعنی که ، سکان به دست تردید است
 ای فاصله دو مرز روح و تن
 ای لحظه جاودانگی ، اسمت
ای قبله شب نشستگان ، چشمت
شب می شکند
سجاده زلف را چو افشاندی
 تردید تعمدیست بر هر پا ی
من می شکفم چو می وزی بر من
ای فاصله دو مرز روح و تن
 جادویی شعر من بمان با من
 بنشین به کنارم ار غمی داری
 بشکن ، بشکن پیاله را ، باری
هنگام گذشته است آه ...
 آری
 
 

 

نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه تازه ها , | بازديد : 575

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

با گریه بخند

 

 

ایمان بیداد
 به عهدی داد
 روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
 قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
 بی ایمنی ، شوریدگی ،
در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
 هذیان تب آلود دردم ، بی تو
 بی تو
رمز سکوت ام
 راز بهت ام
 رنگ یادم
 بی تو ... بی تو ی
تو ، بی تو
 از زندگی بیزار
 تا مرگ راهی نیست ، بی تو
 ای بی من و در من
 بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب و یرانی
 قانون بی رحم پریشانی
 چنینی ؟
بدرود ، بدرود
 این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
 با گریه
می خندند ، بی تو
 ای بی تو من ، بی من
آیا تو هم اینگونه می خندی ؟
 با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو
 
 

 

نصرت رحمانی

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه (در لجن ), | بازديد : 608

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شکوه ستوه

 

شب شکوه ستوه
مرا به باد سپردی
 به بادهای غریب
 سپردن آسان است
 شب شکوه ستوه
 مرا چو کودک بی باوری به همهمه ها
به خون دلمه
بسته یاران سپردی و رفتی
به خویش سپردی
 گذاشتی رفتی
 گذشتن آسان است
شب شکوه ستوه
نه اشک بود نه باران
 تداوم خون بود
 چه بارشی که زمین رابه آسمان می دوخت
ز پشت پنجره ی خون و شب کسی گریید
 چه دردناک گریست
 چه درد ، درد ، چه دردی است گریه
مردان
 نه درد آسان است
 شب تسلسل ماتم
شب ستوه و صبوری
 شب سکوت و سکون
 ز هرم حرمت تردید در کویر جنون
من آب می گشتم
 یقین چه جادویی ست
 اگر درون سینه حکومت کند چه نیرویی ست
 یقین ترا می برد
 یقین
 شب شکوه ستوه
 شب تراکم اندوه
 شبی که می بینم چه ساده است تنفرو احمقانه غرور
 قرار داد کثیفی ست عشق ، آری عشق
 شبی که می نالیم
 چگونه باورمان شد که عشق درمان است ؟
 چگونه ؟ آه
هنوز خاطره ها می جوند دل ها را
 چو زخم های گرسنه
کسی نمی داند
 تو هم نمی دانی
که پشت پنجره ی شب کسی ست سرگردان
 طنین گریه ی او پشتوانه ی سوگ است
 کسی چه می داند
 تو هم نمی دانی
 تراکم شب را
 طنین شیون مردان به خونمی آلاید
 شب شکوه ستوه
 شب تفاهم نیست
 شب است و گرداب است
کلید صبح میان عمیق مرداب است
 شب لجن زده ایست
کسی نمی شنود
تو هم نمی شنوی
 تویی که سنگ صبوری را
 چو سکه در ته مرداب شب رها کردی
فضای سینه عفن چون عمیق گنداب است
شب شکوه ستوه
 سخن مباش چو باران
که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
 شب شکوه و ستوه
 سخی
مباش چو باران
 که نیست تشنه لبی
سخی مباش و مبار
 که در میان لبان شط چرک و خون جاری ست
 شب شکوه و ستوه
 شبی که تار بافتی و پود
 شبی که پود بافتی و تار
 شبی که رشته ، رشته در این تنگنای دام بستی و رفتی
امیر پیله ی شب عنکبوت دوداندود
 طنین
گریه مردی سکوت را بوسید
 و قشر طلمت درهم فشرده را پوسید
شب جدایی هاست
 شب رهایی هاست
 رهایی آسان است
 شب شکوه ستوه
 چو پیر پرت درختی
به زیر تسمه بی رحم باد افکندی
 چو برگ دور شدی ، دور ، تا نهایت دور
 یقین تو را می برد ، یقین چه
جادویی ست
 اگر درون سینه حکومت کند چه نیرویی ست
گذشتن آسان است
 شنیدن آسان است
 اسارت آسان نیست
حقارت ... آه
 شب شکوه ستوه
 شب سکوت و سکون
شب من است ، شب من
در این لزج شب چرک
اسارت آسان نیست
حقارت ... آه
تو را
به مرگ می سپرم
...‎آه.... مردن آسان است
 طنین هق هق مردی درون شب پیچید
 به سرفه شد تبدیل
و سرفه ها به گلوله
 گلوله ، .. پی در پی
چه مردن آسان است
 

نصرت رحمانی 

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه (در لجن ), | بازديد : 723

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ماشه را چکاند

 

لرزید در عمیق آینه تصویر
 پر زد کلاغی از لب دیوار
 بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
 اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت
احساس می کنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که انجماد
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست
اما ... خدا اگرچه بزرگ است
 و عادل و کریم
بی شک در انتظر لاشه ی من نیست
 باری ، سخن دراز شد
از لابه لای زخم خرافات
 میراث رفتگان
 چرک آب باز شد
 بهتر که بگذریم
 اینک سه هفته می گذرد ، اسلحه ی من
 خمیازه می کشد ، درون کشوی میز
 برخاست
 تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
 و روبروی آینه
 آرام ایستاد
نیم رخ
 هدف گرفت میان شقیقه را
 خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
 و
زیر لب شمرد
 یک
 دو
 و ... ماشه را چکاند
 گمپ ... انفجار ... دود
 در روی آینه ترکی همچو عنکبوت
 رویید
 تصویر مرد
 از عمق آینه
 در پشت آینه
 دیوانه وار قهقهه سر داد
باران گرفته بود
 در پشت شیشه ها
می کوفت مشت ،
باد
 

 

 نصرت رحمانی

برچسب ها : ,

موضوع : مجموعه (در لجن ), ماشه (یک قطعه ), | بازديد : 837

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد